تبليغاتX
شبنم

شبنم

truly ، madly ، deeply

کسالت ساعت چهار روز جمعه ، باد کولر ، خواب اهل خانه ، تمرین های حل نشده و از همه مهم تر خمیر بازی iclay که مثلا برای بچه خریده اید را با هم مخلوط کرده خوب ورز دهید. سپس اولین چیزی که به ذهنتان میرسد را بر روی مخلوط فوق پیاده کنید.

نوش جان

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 17:25  توسط شبنم  | 

شوهر با مهارت روی تخته نارنجی چاقو میزند. تق تق تق .چاقوی بزرگ ترسناک را روی ماهیچه ها میکوبد . استخوانها را کامل از هم باز میکند. گوشتها را دو دسته میکند. تکه های درشت برای باقلی پلو ، تکه های کوچک با قلم مال غذای بچه. گمانم در زندگی قبلی و در عالمی ناشناس قصاب بوده شاید هم کبابی داشته. 

گوشت ها را میشورد. من در تمام مدت اه و پیف میکنم از بوی گوشت. با چشم های جمع کرده ، زبان آویزان و دماغ مچاله شده از چندش گوشت ها را توی کیسه فریزر میریزم.  تخته ، چاقو ، ابکش و سینک را با آبی که بخارش به هوا میرود میشورم . ته شیشه آبلیمو را توی سینک خالی میکنم و میسابم. دماغم تمام مدت مچاله میماند. نفرت انگیز ترین دقایق هر ماهم بعد از خرید گوشت و مرغ است. تا زمانی که به سرمای منفی هفده درجه میسپرمشان حالم بد است. بدون هیچ دخالتی باز هم حالم خراب میشود. 

برد واقعی من جایی بود که گربۀ گوشت و مرغ را دم حجله کشتم. باقی مسائل را هم یک جوری حل کرده ام و هم چنان حل خواهم کرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 15:26  توسط شبنم  | 

دیروز روز زن بود .روز مادر. مثلا روز من . برای همین صبح شوهر مریض شد و سر ظهر که حالش بهتر شد شروع کردیم به جنگیدن. برای اینکه برای خراب کردن روز هزار بهانه داشتیم. شروع کردیم چون من دلم غافلگیری میخواست . از هر نوعش و شوهر معتقد بود که هدیه خریدن برای من کاری احمقانه است . چون همه چیز از نظرم زشت است یا چیپ یا به درد نخور. به نظرش فقط باید ساعتهایی با اسمهای سخت سخت بخرد تا راضی شوم یا از جواهری فلان انگشتری بخرد که دست هیچ کس مشابه اش پیدا نشود. و من معتقد بودم که همه اینها چرند است و من دوست داشتم امروز با هم باشیم و هدیه ای حالا هر کوفتی میشد داشته باشم . فقط توی کاغذ کادو باشد. 

شروع کردیم به جنگیدن چون مدتی ست ارواح خبیثی در من حلول کرده اند که جز با این کارها راضی نمیشوند . برای همین وقتی گفت خداحافظ جواب ندادم و وقتی زنگ زد هم جواب ندادم. حتی ته دلم بدم نیامد اگر کارش درست نشود و مجبور شود کلی مالیات الکی بدهد .  

شام برگر خوردم با اب پرتقال و ساعت نه و نیم اشغال های بدبو را دم در گذاشتم. با خودم فکر کردم کجا میخواهم بروم . از زندگی با این مرد از خود این مرد چه میخواهم که شمشیرم را از رو بسته ام و مدام بهش حمله میکنم. دیدم دلم براش میسوزد اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که به درک. ساعت یازده شب به بالشم سپردم هشت صبح بیدارم کند. پاهای گرم و پف پفی بچه را گرفتم توی دستم و خوابیدم. 

هشت صبح بیدار شدم. برای اولین بار احساس میکنم توی دلم کینه دیروز رسوب کرده. اتفاقی که بعد از هیچ دعوایی نیفتاده بود. از خودم میترسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 9:16  توسط شبنم  | 

اولین بار که اینجا نوشتم روزهام روی تخت میگذشت. کسل بودم. خسته از نگاه کردن به دیوار و کتاب به این پنجره پناه آوردم. بازش کردم رو به رفت و آمد فکرهای آدمها تا حوصله ام کمتر سر بود . تا توی پنجره آدم های غریبه سرک بکشم و حالشان را ببینم.  تا غریبه ها را راه بدهم توی کلمه های خودم توی اتفاقهای ساده روزانه یک زن حامله بی حوصله . بعد همان غریبه ها را که دیگر دوست بودند راه دادم به پشت صحنه مادر بودن. به غر زدن ها و کیف کردنها. 

حالا که صد بار اینجا نوشته ام میبینم که استراحت مطلق چه قدر دور است . تبدیل شده به خاطره زنی با پتوی نازک سبز و پیراهن های نرم گشاد. حالا که صد بار اینجا نوشته ام میبینم اصلا منطق مطلق بودن مشکل دارد. اینکه حکم کلی صادر کنم مشکل دارد. در مورد هر چیز . زشتی زیبایی راستی دروغ خوشمزگی بدمزگی خوشبختی بیچارگی شادی غم دوری نزدیکی ....

زمان زیادی گذشته تا دست از طرز فکر مطلق بردارم و با پلک های نیمه باز به واقعیتها نگاه کنم.حالا خودم باشم بهتر است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 19:8  توسط شبنم  | 

اسمش ممکن است "غُرغُره " باشد. احتمالا عبوس ، اخمو، قد کوتاه ، گوشه گیر و مطمئنا بی شعور است. اوایل بهار به من بازمیگردد و تا اواخر اردیبهشت میماند.به گمانم جایی بین گوش هام کمی مایل به سمت گردنم زندگی میکند تا صداش روی مخ باشد. بیشتر روز میخوابد حوالی ساعت پنج عصر بیدار میشود و درست همین موقع ها اوج فعالیتش است. فعالیتش البته محدود میشود به زر زر های ریز و نک و نال های کشدار . همین قدر میشناسمش .

مجبورم میکند توی اتاق ها و کمدها بگردم شاید سفینه ای ته کمد باشد یا فیلی زیر تخت بچه .مجبورم میکند توی ده دقیقه دوازده بار توی یخچال سرک بکشم و خوراکی ناشناخته ای که وجود ندارد را پیدا کنم.موقع انجام این کارها باهاش هم صدا میشوم "حوصله م سر رفته".

  برای ساکت کردنش توی کیسه آجیل های مانده از عید دنبال بادام هندی و فندق میگردم . توی گوگل عکس های بدون آرایش خواننده ها را تماشا میکنم یا براش فرندز پخش میکنم، اپیزودی که فیبی آبله مرغان داشت،  شاید دست بردارد. با کالسکه بچه که از پیاده روهای چاله چوله دار رد میشویم لخ لخ کنان سمت گوشم میرود ، پاهاش را از سوراخ گوشم آویزان میکند و تاب میدهد ، ساکت ساکت . 

آفتاب که کم رنگ میشود و چراغ ها را روشن میکنم میخوابد. هر روز همین است. سال هاست تا هوای بهاری عصرها همین جور عالی و سبک و خوشرنگ است غرغره با من زندگی میکند. 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 19:9  توسط شبنم  | 

من جایی جا مانده ام. جایی که مثلا توش میز سفید دانشجوهای معماری بود و لوله های کاغذ و راپیت و ماژیک های رنگی.جایی که تهش میرسید به کشیدن پلانهای رویایی و نورگیر . باید اینجور جایی میماندم که توش رنگ باشد یا شاتر دوربین تیلیک تیلیک کند. توش چیزهای قابل لمس باشد و نتیجه های مشهود. جایی که دستهام کار کنند . کار واقعی .

من جای بدی گیر کردم .جایی پر از محاسبات معلق روی هوا و نتیجه های محتمل. بعد بیشتر توش فرو رفتم . این جا دستم روی کیبرد سر میخورد و اولین چیز به درد بخور روی صفحه را میقاپد و جایی دیگر میچسباند. کپی ـ پیست ، کپی ـ پیست ، کپی ـ پیست با بی اشتیاقی مطلق. کارم شده چسباندن چشمم به نت بوک برای خواندن مقاله های بی رنگ انگلیسی با نوشته هایی شبیه مورچه های صف کشیده و رسیدن به هیچ چیز. تمام واقعیت روزهام و تمام انرژی صبح های خنک بهار را میچسبانم به این دگمه های سفید .تلق تلق تلق های بی نتیجه. حرام کردن دستها .

بی انگیزه ام. گم شده در جایی که دری برای خروج ندارد به جاش زمین نرم و لزجی دارد برای فرو رفتن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 8:52  توسط شبنم  | 

بچه وسط ما میخوابد. هرگونه تلاشی برای اینکه برگردد توی تختش بی فایده است. وسط ما میخوابد و شبیه عقربه ساعت میچرخد. نصف شب در حالیکه سرش زیر زانوی من و پاش روی پای شوهر بود پیداش کردم. تا افتادن از تخت فاصله ای نداشت

دو ساعت است که بیدارم و چرخیدن های بچه را مهار میکنم. روشنایی روز از بیحالی در امده و اتاق را پر کرده . صورت بچه پیدا و پیدا تر شده . پس زمینه اش شوهر است . شباهتی انکار نشدنی تکثیر شده در دو اندازه بزرگ و کوچک. 

کبوتری پشت پنجره نشسته . چاق و خاکستری . آماده برای شروع روز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 6:57  توسط شبنم  | 

یک دستم توی بسته چیپس است. دست دیگرم روی کیبرد وول میزند. فکرم توی یخچال جا مانده . برای همین این نوشته احتمالا سر و ته نخواهد داشت. 

یخچال پر است . این اتفاق بعد از هر بار مهمان داشتن میفتد. پر بعد از مهمانی با پر بعد از خرید فرق دارد این پر؛ غذاهای های نصفه کاره ای دارد که یک وعده ناهار و شام دیگر را جواب میدهند و توش برای شب بیداری های الکی سالاد ماکارونی و ژله و لواشک مخلوط با الوئه ورای ترش پیدا میشود.

مدتهاست از مهمان داشتن نمیترسم . دیگر موقع دم کردن برنج فشار خونم سقوط نمیکند و اندازه لپه های قیمه دستم آمده . اینجوری زن آشپزخانه شده ام. مالک آبکش ها و سینی . رام کننده ته دیگ و نوازشگر کاهوها. کسی که گوجه ها را به ضخامت ورقه های کاغذ میبرد.

حالا مدتهاست دوست دارم آخر هفته ها مهمان داشته باشم و بعد رفتنشان ظرفشویی روشن کنم. ظرف ها را پر و خالی کنم و وقتی همه چیز سر جای خودش برگشت با ته مانده خوراکی ها به خودم خسته نباشید بگویم.

اینجوری زن خالی م. زن شناور در سطح که پخت و پز بلد است و زندگی برایش سطحی صیقلی و براق است شبیه قابلمه های استیل.

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 2:17  توسط شبنم  | 

تعطیلات قسمت اول - بچه ها توی هم وول میخورند و شبیه اسبهای رم کرده از این سر سالن بزرگ به سر دیگر میدوند. بچه من زیر دست و پاشان گم شده و از خوشی شیهه میکشد. توی آشپزخانه گره روسری را شل میکنم جلوی مهمانهای سالی یکبار سفت. زنگ در که به صدا در میاید با خواهر شوهرها زیر لب اه و پیف میکنیم. مهمانها را با جمله خیلی خوش آمدید تشریف داشتید بدرقه میکنیم . در که بسته شد آخیش کنان ولو میشویم روی زمین. قوری گنده چای روزی بیست دفعه پر و خالی میشود. از بس شام و ناهار چلو ماهیچه و مرغ میخوریم احساس میکنم مزرعه حیواناتم. میرویم عید دیدنی . خانه آدمهایی که اسم بچه هاشان را بلد نیستم . با مانتو و روسری به زور روی مبلهاشان که کمتر از عده مهمانهاست خودمان را جا میکنیم. 

وقت رفتن میپرم توی ماشین گره روسری را باز میکنم و میگویم" وای برو فقط برو"

تعطیلات قسمت دوم - عید دیدنی ها فرق میکنند . جوراب شلواری و دامن. پیراهن های روی زانو.دگمه های باز مانتو . روسری از دم در برداشته میشود. هر کس هر جا دوست دارد ولو میشود. شام میگوی سرخ شده و الویه میدهند. مردها را نمی بینیم . تا صبح ورق پخش میکنند و کری میخوانند. بچه ها اینجا هم تاخت میزنند.

تعطیلات قسمت سوم - خانه و دی وی دی های ندیده. مهمان داری و سیخ های کباب. "سیزده به در کجا بریم؟"این وسط مریض میشوم . تب و لرز . سینه ام ورم کرده و نباید شیر بدهم. از درد پیچ میخورم. شوهر مامان من و بچه میشود. آب پرتقال میگیرد و قیمه میپزد.دستور پشت دستور " آب بده . دستمال بده. بچه رو بگیر . بچه رو بخوابون. سوپ گرم کن.تخم مرغ بپز"

تعطیلات در حال تمام شدن است و من زیر پتو میلرزم و مینویسم .

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1391ساعت 14:40  توسط شبنم  | 

خر حمالی های دم عید هم چنان ادامه دارد. انگار نه انگار آقای ک توی این ماه سه بار خانه را تمیز کرده. خانه ام هیچ شبیه خانه ای در آخرین روز زمستان نیست. 

وسط همین خر حمالی ها و هی جمع کردنها فکری هم به حال هوای دم عید میکنم. با خریدن کفش های پاشنه بلند و قاب عکس های تازه و آینه قاب چوبی. با قاطی کردن دانه های آجیل و چیدن قطاب و باقلوا توی ظرف های قشنگ. گلدانهای پر گل را روی لبه بالکن میچینم . از مجله آشپزی آسانترین دستور شیرینی را پیدا میکنم و طبق معمول نتیجه دفرمه ای را که به جای شیرینی تحویل گرفته ام داغ داغ میخورم مبادا کسی ببیند.توی پارکینگ سوت میزنم و روی تنگ ماهی گل و بته جقه میکشم .

بوی گیجی که توی هوای تازه پخش شده را دوست دارم. این کارهای هول هولکی دقیقه نود را.دم عید را بیشتر از خود عید دوست دارم. 

سال نوی همگی مبارک


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 16:47  توسط شبنم  | 

سالگرد ازدواج همین دور و برهاست. روزی صد بار یادآوری میکنم که " طلا میخوام" و روزی صد بار جواب میدهد" عقلم کمه؟ طلا گرمی هشتاد تومنه ها" . با نگاه مظلوم جواب میدهم "باشه هر چی تو بگی" ترجمه اش میشود " عمرا کوتاه بیام . میخری خوبشم میخری"

سالگرد ازدواج همین دور و برهاست. اگر جمع بزنم در تمام چند سال زندگی سه هزار و سیصد بار تذکر داده ام که " خمیر دندونُ از وسط فشار نده" . بیست هزار بار تکرار کرده ام "میری حمام حوله ببر". شش هزار و نهصد بار گفته ام "پیاز ریز بخر "  . سیصد بار این تذکرها به دعوا ختم شده اند.ازدواج همین جور عددش بزرگتر میشو و تذکر ها و توضیحات هم بیشتر میشود. آدمها تغییر ناپذیرند. خمیر دندان همیشه از وسط تا شده ،نصف پیاز درشت راهی سطل زباله میشود و کسی زیر دوش داد میزند " تو رو خدا فقط همین یه بار حوله مُ بده"

سالگرد ازدواج گاهی دستبند "چشم و چال کور کن " دارد گاهی یک شاخه گل . گاهی جمله " من واقعا از اینکه با تو ازدواج کردم راضی ام". ته دلم هیچ کدام از اینها برام مهم نیست . دستبند ته کمد سالی یک بار هم توی دستم نمیرود و گلها دور ریخته میشوند. همین که سالگرد ازدواج را با کسی شریکم که میتوانم با خیال راحت بهش تکیه کنم و از کفش های همیشه گل و خاکی ش کیف کنم بس است. گل و خاکی که داد میرنند" من واقعا واقعا برای راحتی تو تلاش میکنم، اما بلد نیستم میوه های خوب جدا کنم"

زندگی زیر یک سقف همین قدر ساده است. خنده دار، گریه دار، ابلهانه، سرخوشانه ، موذیانه .

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت 0:18  توسط شبنم  | 

اگر آخرین شاخه شجره نامه هر آدمی به نوعی میمون ختم شود ، آخرین شاخه شجره نامه من به کلاغی میرسد که از روی درخت به شی براقی خیره شد و غرق لذت است. 

دوست دارم توی فنجانهای تراش خورده چای بخورم . توی تیله های شیشه ای شنا کنم. ظرف های سنگین شیشه ای بخرم که میوه ها را شکسته نشان بدهد. دوست دارم نور را تماشا کنم که توی شیشه ها ، تیله ها و ظرف ها میشکند و بازی میکند. دوست دارم توی ویترین جواهر فروشی بخوابم و خوابم پر از برق سنگهای درخشان و رنگی باشد. دوست دارم با آب و تاب فلان گوشواره ویترین فلان جواهری را برای شوهر توصیف کنم و وقت های بیکاری با انگشترهام بازی کنم.

روی چهارپایه بلند در نا متعادل ترین حالت ممکن با گردنی که از شدت بالا گرفتن در حال کنده شدن است، لوستر تمیز میکردم و عین خیالم نبود. همین که نگاهم به رنگین کمانهای کوچک روی سقف میافتاد حس میکردم : " آه من بسیار خوشبختم"

همچین کلاغی به من به ارث سیده که مریض تماشای شکستن نور توی چیزهای شفاف است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 2:17  توسط شبنم  | 

1 ـ صاحب جدید ما را دم در خانه پیاده کرد و رفت. ماشین ما را برد ، ماشین خودش را یعنی. نگاهش کردم که دور شد و با دیدن جای خالیش توی پارکینگ نزدیک بود گریه کنم. انگار سگ وفاداری را ازم گرفته باشند. با همین سگ نقره ای وفادار  هزار جا رفتیم و اولین ماشینی بود که بچه سوارش شد. ماشین نقره ای تازه آمده توی پارکینگ . جای بیشتری گرفته و فخرفروشانه "من بهترم من بهترم " سر داده. هنوز غریبه است. زیر سقفش قهقهه نزده ایم و دعوا نکرده ایم. باهاش جلوی فلان پاساژ دنبال جای پارک نگشته ایم و آشغال هامان را توش نریخته ایم. ماشین تازه فقط یک ماشین است . صاحب قبلیش سگ داشته و جای پنجه هاش روی درها و دستگیره ها یادگاری مانده.

2 ـ با دستگاه بزرگشان مرا یاد داستان آشغال جمع کن های کارور می اندازند. لکه ها را پاک میکنند و ذره های آلودگی را از دل و رودۀ مبل ها در میاورد . مخزن دستگاهشان را خالی میکنند. بخش زیادی از ما که روی این مبل ها گذشته توی آب کثیف و چرک است. درس خواندن من. فیلم پشت فیلم . رد آبی خودکار ، رنگ قرمز رژ لب . ده بار تماشای جونو .پریزون برک. لاست . دسپرت هوسوایوز .فرندز. بیگ بنگ . مهمانهایی که فنجان چای در دست به ما لبخند زده اند.لیوان بزرگ اب انار که از دست شوهر می افتد. ذره های تمام اینها را بیرون میکشند و خالی میکنند . مبل های تمیز بی خاطره را تحویل میدهند: " بیست و چهار ساعت روش نشینید تا لک نشه "

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 0:50  توسط شبنم  | 

نقاشی را من رنگ زده ام. وقتی که پنج ساله بودم. همین روزهای دم عید توی مهد کودک گل پرور کوچه پنجم ولنجک. مربیها ـ مریم جون که رفت آلمان یا پری جون که پیر و قشنگ بودـ نقاشی ها را با کاربن کپی میکردند و در دسته های مربوط به هم منگنه میزدند.اینها میشدند واحدکار بچه های پنج سالۀ بیست و یک سال پیش. این یکی از واحد کار نوروز است. توش سینهای کاربنی هفت سین را رنگ کرده ام و تخم مرغ های خیلی خیلی رنگی هم کشیده ام.

برای عید نمایش هم داشتیم. من سنبل بودم یا سنجد. یادم نیست . اما تاج مقوایی و شنل مربی دوز را یادم هست.لابد دوخط شعر هم روی سن شلوغ پلوغ درباره نقشم خوانده ام. هیچ چیز دیگری یادم نیست جز لباس یکی از پسرها که باباش از خارج آورده بود. شنل و نقاب و دستکش هایی که ازشان تیر پرت میشد. هنوز ربط لباسش به نمایش عید برایم معماست. گمانم محض پز دادن روی سن میگشت و تیر پرت میکرد!

مشغول خانه تکانی م. با سرعتی لاک پشت وار کابینتها و کمدها را جمع و جور میکنم. هر سوراخی را که باز میکنم وسایل برایم فریاد میزنند" سوپرااایییییزززززز". همین سرعتم را میگیرد چون وسط خانه تکانی کارم به خاطره تکانی میکشد. تمام روز کمد وسایل نقاشی را تمیز کردم. این نوشته هم صرفا گرد و غباری ست که از خاطره های توی کمد بلند شده و بس .

توضیح اضافه: مادرم چه حوصله ای داشته برای نگه داشتن این خرده ریزها. یک چمدان پر از لباسهای نوزادی و بچگی دارم و این نقاشیها. موجود خوش یه حالی هستم در این مورد!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 3:47  توسط شبنم  | 

گفتم حوصله م را سر برده . باید تغییر کند. شوهر تابلوی بزرگ را از روی دیوار برداشت و داد دستم.

تابلو را باز کردم.مقوای بزرک را کشیدم بیرون. من کی این همه نقاشی میکشیدم؟ هزار سال پیش دستم به قلم مو و رنگ خورد لابد بس که رنگها دورند. بس که نقاشی ش بی خاطره شده. 

افتادم به جان نقاشی قدیمی . رنگ روی رنگ . طلایی ، مسی . بچه امد توی اتاق . دستهاش را مالید به رنگ و لیوان آب را برگرداند. من رنگ زدم . لای موهای قلم مو گم شدم و بازی کردم . تمام شد. 

از بالا نگاه کردم. گند زدم. باید یک چیز دیگر بکشم. یک چیز تازه . یک وقتی که وقت داشته باشم ، حوصله داشته باشم و خودم باشم. خود خودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 1:2  توسط شبنم  | 

چند روز دیگر بچه یک ساله میشود. مثل تمام بچه هایی ست که چند روز مانده به یک سالگیشان. چهار تا دندان دارد، دوتا موشی و دوتا خرگوشی. موهاش بلندتر شده و روی گوش ها پیچ خورده بالا. گاهی " دس دسی و نانای نای " میکند. عاشق روشن خاموش کردن کامپیوتر و دی وی دی پلیر است. سر که بجنبانم آمده توی آشپزخانه . آشغالها را میکند توی دهنش و وقتی لباسشویی روشن است  بابهتی مخلوط با عشق به لباسهای چرخان و دگمه های روشن نگاه میکند. بچه من جلوی چشمهام بزرگ شده . 

یک سال زمان زیادی نیست اما برای من یک جور عجیبی شده. انگار بچه در حال رد شدن از مرز است. انگار دارد از من جدا میشود دور میشود. بچه دارد برای خودش آدم میشود. آدم واقعی . دیگر موجود کوچکی که از من امده نیست . نوزادی با صورتی اندازه کف دست.

چند روز کمتر از یک سال است که من مادرم. توی این یک سال همه چیزهایی را یاد گرفته ام که یک مادر جوان بی تجربه میتواند یاد بگیرد. میدانم کدام گریه بچه از بیخوابی ست کدام از دل درد کدام . یاد گرفته ام قطره اهن را بریزم ته حلقش . بلدم توی حمام وقتی جیغ میزند سرش را طوری بشورم که اب توی گوشش نرود. همه اینها کنار عشق عجیبی که وعده داده اند میشود مادر بودن.

اما برای من این هم همه چیز نیست. خوب که نگاه کنم میبینم سهم من از مادر بودن بیشتر از هر چیز دلتنگی ست . دلتنگی از اولین لحظه دیدن موجودی کوچک شروع شده و هم چنان ادامه دارد. گاهی احساس میکنم زنجیری ست که به گردنم انداخته ام و هر روز سنگینتر و سنگینتر میشود. 

دلتنگی برای دستهایی از بس کوچکند ناخن هاش به زور دیده میشود. برای پاشنه پاش که لطیفترین چیزی بوده که لمس کردم. برای ریزش موهاش توی چهار ماهگی. خنده های بلندش توی پنج ماهگی . برای بوی شیرین نفس هاش هر بار که خواب است. برای هزار چیز دیگر

دلتنگی موقع تا کردن لباس های کوچک شده قلبم را فشار میدهد . موقع نگاه کردن عکسهای تولدش گلوم را میگیرد ، شکمم را پیچ میدهد و توی چشمم فرو میرود. 

توی این چند روز باقی مانده تا یک سالگی چسبیده ام بهش . چسبیده ام به روی هم افتادن پلک هاش وقتی گیج خواب است. به کف دست هاش . به نرمی زیر گردنش . به بچه ای که هنوز یک ساله نشده آویزانم

حتی همین حالا که از اینها مینویسم گلوله خارداری از گلوم بالا و پایین میرود و چشمهام خیس و شورند. احساس میکنم توی این یک سال در زمانی موازی با سن خودم زندگی کرده ام که فکر کردن به هر لحظه اش دلتنگم میکند.

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 3:53  توسط شبنم  | 

1.جمعه تنبل و بی خاصیت ولو شده توی خانه. من هم کنارش لم داده ام، سنگین و بی حال با پلکهای نیمه باز که حتی حوصله خواب هم ندارند. جارو برقی با ما دو تا همراه است پهن شده روی زمین انگار غش کرده . جمعه اصرار دارد هیچ کاری نکنیم و کنارش وقت بگذرانیم. ما هم پایه ایم.

2.جی میلم را تمیز کردم. پر بود از اشغال های درسی تاریخ مصرف گذشته. فولدرها را هم همین طور. نت بوک بیچاره سبک شد . یک دانشجوی درس نخوان در یک ترم مگر چه قدر زباله جمع میکند؟

3.صبح لیست دراز خرید را دادم دست شوهر. کیسه های خرید را که روی اپن گذاشت بسته توت فرنگی های درشت را پیدا کرد و داد دستم.من ذوق کردم. ازدواج از یک جاهایی که رد شود هدیه ها تغییر شکل پیدا میکنند.

4.جمعه بهم سیخونک میزند که بس است. نوشتن هم انگار خلاف مقررات تنبلانه اش است !   

 

 


+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 15:10  توسط شبنم  | 

"حاجي دادخواه" مثل هميشه شلوغ است. فروشنده با دستها و دماغ زردچوبه اي كيسه آويشن و بقيه پول را ميدهد دستم. از لاي پول دو پر علف خشك مي ريزد زمين.

من اينجا چه غلطي ميكنم؟ اين سوال را از خودم ميپرسم وقتي توي شلوغي بازار زل زده ام به ويترين طلا فروشي هايي كه طلاهاي زردو بزرگ دارند و اول اسمشان اضافه كرده اند جواهري. از كنار سيسموني فروشي ها رد ميشوم كه كالسكه هاي بچه شان شبيه چرخ خريد است و لباس ها و ساك هايي از جنس سفره مي فروشند!

نزديك بازار ماهي فروش ها از پله هاي پاسا‍ژ قديري بالا ميروم.صداي ماهي فروشها ميايد .هياهوي فروشنده ها آدم را ياد دسته غازها مي اندازد. واك واك واااااك .طبقه اول پر از كفش فروشي ست. طبقه دوم دكمه و كاموا و سنگها و منجوق و پولك است كه از ويترين هاو ديوار مغازه ها ميبارد. براي بچه كاموا ميخرم تا مادرم براش كلاه و ژاكت ببافد . دو كلاف كامواي آبي زنگاري ميخرم براي خودم . كلاه ميخواهم با منگوله اي بزرگ . كاموا هم رنگ طرح هاي چوب اسكي است. اسكي رفتن لاي اين كاموا ها و زنهايي كه ميل و قلاب ميخرند ، لاي اين سر و صداي دسته غازها چه كار احمقانه و بي خودي به نظر ميرسد.

موقع برگشتن از دست فروش براي بچه جوراب هاي كاموايي دست بافت ميخرم زرد و قرمز شاد.

                                                        ****

اينها را از كافي نت آفا فريبرز مينويسم. آفا فريبرز سالهاست همين شكلي ست. با چشم هاي آبي و صورت شش تيغ و لحن مودب و مهربان. گرسنه ام. دو تا خيابان که پايين تر بروم ناهار حاضر است. بچه با ديدنم ذوق ميكند و مادرم ميپرسد "خريدي؟" 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 13:25  توسط شبنم  | 

مادرم اینجاست . وقتی حواسم نیست لکه های کف آشپزخانه را دستمال میکشد و روی گاز  را با اسفنج پاک میکند و کتری را با سیم میسابد. اگر مچش را بگیرم داد و بیداد میکنم به جای تشکر، بس که بی شعور و عوضی هستم. دوست ندارم اینجا کار کند .اهمیتی نمی دهد و  ازم سراغ دستمال تمیز میگیرد برای توی یخچال . داد و بیداد میکنم که لازم نکرده تمیزش کند ، دوست دارم یخچالم کثیف باشد. به کار خودش ادامه میدهد و لکه های آبمیوه و سس را پاک میکند. دو تا کیوی و پرتقال نیمه گندیده در میاورد. " اینا چیه؟ " جواب میدهم " یادگاری نگه داشتم" . انار پیدا میکند " اینم یادگاری شب چله س لابد؟" ." نه حوصله نداشتم بخورم". مادرم آه کشداری میکشد که هزار و چهارصد معنی دارد. 

هیچ کس مادرم نمیشود. هیچ کس جز او برایم آش های جور واجور نمیپزد و شیرینی های سادۀ خوشمزه . من اصلا شبیه او نیستم .نمیتوانم مثل او کشک بادمجان بپزم یا از پس مهمان سرزده بر بیایم یا با آلبالوهای یخ زده مربا درست کنم. حتی به این کارها فکر هم نمیکنم.

دلم برای دخترم میسوزد وقتی بزرگ شود . مادری دارد که اوج هنرنماییش کیک پختن با پودر کیک آماده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 15:52  توسط شبنم  | 

مثل مرغی که به زمین نوک میزند و دانه برمی دارد با دست به زمین نوک میزنم و خرت و پرت بر میدارم .حلقه های پلاستیکی، قورباغه پلاستیکی، چکش پلاستیکی ، جغجغه، زیر انداز پلاستیکی تعویض پوشک ، سینی و فنجانهای خالی ، ماشین کنترلی ، کنترل ماشین کنترلی ، دی وی دی ، کوله پشتی ، باب اسفنجی پلاستیکی و دفترچه جلد چرمی قرمز میروند سر جای خودشان. بالش های رنگی روی مبل را صاف میکنم. هال خالی میشود ،خالی و مرتب.شومینه را زیاد میکنم . هال میتواند بخوابد.

برای غذای فردای بچه عدس خیس میکنم . اضافه شام امشب را توی یخچال میگذارم . فنجانهای نشسته میروند توی سینک. برق آشپزخانه را خاموش میکنم.

لباس خواب عزیزم را میپوشم. گشاد و نرم است و پر از گاوهای خندان خنگ. کش قرمز را از دور موها باز میکنم. توی تخت بچه سرک میکشم و پتو را محکم دورش میپیچم . دستگاه بخور را روشن میکنم .

 بر میگردم توی هال . چراغ ها را خاموش میکنم. 

                                                            ****

چراغ ها را من خاموش میکنم هر شب قبل از رفتن زیر پتوی خواب آور و گرم . قبل از این که پناه ببرم به سنگینی دلچسبش تا سنگینی دستی خواب آلود بودنم را حس کند و بیفتد دور کمرم. هر شب قبل از خواب از خودم میپرسم این زن دلبر توی فیلم ها که لباس خواب ساتن و گیپور پوشیده و رو به روی آینه موهاش را شانه میزند از کجا می آید؟ 



+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 1:31  توسط شبنم  | 

هیچ جا خانه خودم نمیشود. دو روز که ازش دور باشم توی دلم آه و ناله سر میدهم از دوری دیوارهای شلوغ و خلوت و سرامیکهای شیری . دلم برای مبل دو نفره تنگ میشود که تنها نقطه ایست که اینترنت توش قطع نمیشود. برای سنگینی درهای یخچال و دمپایی های پشمالوی دم دار و هزار چیز با ربط و بی ربط دیگر. 

اینجا خیلی چیزها نه اهمیت دارند نه به چشم میایند .این دیوارها حاشیه امنی دورم میکشند که سکه یک میلیونی و دلار دو هزار تومانی و برنامه نکبت ترم بعد و جای خالی گودر و پیدا نکردن آلویز و ژیلت و پمپرز توش راه ندارد. لازم نیست فکر کنم که یک چرخ دستی خرت و پرت بدون مرغ و گوشت میشود هشتاد هزار تومان یا اگر فلان پوشک پیدا نشود باید مای بیبی ببندم به کون بچه ام و زجرش بدهم. این نگرانی ها مال پشت در است . این ور در میشود لم داد روی مبل های شیری ، لکه چای را از روی اپن پاک کرد ، کیسه های زباله را گره زد و با یک مشت تخمه پای فرندز قاه قاه خنده سر داد و فکر کرد " گور بابای دنیا" 

برای همین هاست که دو روز که از این خانه دور باشم توی دلم آه و ناله سر میدهم از دوری ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 1:58  توسط شبنم  | 

 دست ها مادرم همیشه یک جور است . با جای زخم های سطحی و لکه های سوختگی و رد ریز کارد روی انگشت های شست و اشاره . دست های کار کرده و آشپزخانه ای . 

انگشت های بلندم همیشه ناخن های یک دست و مرتب دارند . دست های کارنکرده . اسکاچ ندیده و بی مسئولیت . عهد کردم همیشه همین شکلی نگهشان دارم . 

گذرم که به آشپزخانه افتاد دستکش پوشیدم و کرم های جورواجور خریدم مبادا دستم شبیه دست زنی شود که سالاد شیرازی درست کرده و بادمجان پوست کنده یا با سیم از ته تابه تکه های نیمرو جدا کرده. 

مدتهاست دستهام شبیه میدان جنگ اند . پر از خراش ها و لکه های سو ختگی و رد کارد روی انگشت های شست و اشاره. ناخن هام کوتاه است و کناره هاش از قطره آهن بچه سیاه . حوصله ندارم مدام روی تخته خیار و کاهو خرد کنم یا برای شستن دو تکه ظرف دستکش بپوشم. فهمیده ام که همیشه نمیشود به تصویر رویایی دست های ظریف و سفید وفادار ماند.

دستهای این شکلی ام را بیشت دوست دارم. دست های مادرانه تری اند وکارهای بیشتری بلدند . این شکلی بیشتر از پس باز کردن گره کور ها و کتار زدن قلوه سنگها و بیرون کشیدن خرده شیشه های روزانه برمیایند.  

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 20:10  توسط شبنم  | 

بعد از ظهر خوابیدم. .وقتی بچه بهم چسبیده بود و ول نمیکرد شیر خوردن را کنارش خوابم برد.

بیدار که شدم انگار دستی هلم داد سمت فریزر . جایی که عتیقه ترین خوراکی های عالم را توش چپانده ام. چپانده ام برای روز مبادا، برای گول زدن هوس های بی موقع .

 چهار تا رشته خشکار سرخ نشده برداشتم. پرت کردم توی ماکروفر که یخ چند ماهه اش باز شود . بعد پرتشان کردم توی تابه روغن داغ . آب و گلاب و شکر جوش آوردم و وقتی خواستم زعفران بریزم از دستم در رفت و پرپرک های پرارزشم حیف و میل شد. شربت داغ ریختم روی رشته خشکارهای سرخ شده و دود شیرینی هوا رفت. همه را بلعیدم با قلپ قلپ های چای لاهیجانی.

آدم به جایی وصل است. جایی که توش ریشه دارد، خانه دارد، دوست و آشنا دارد و عطرها و صداهاش را خوب میشناسد . من به خیسی شهری وصلم که ازش دورم . شهری که مال من است. شهری که خوراکی های خوشمزه دم دست دارد و جنگلهای دور و برش پر از میوه های عجیبند. شهری که خوب میشناسم و زیر آسمان ابریش هزا بار خیس شده ام.

دلم توی خواب گرفته بود این بود که دستی هلم داد سمت چیزهای یخ زده ای که به درد باز کردن دل میخوردند یا به درد اینکه کهنه شوند و بریزمشان دور.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 23:42  توسط شبنم  | 

دخترک ده ماه و بیست و چند روزه کنار میز دو نفره آشپزخانه توی صندلی غذاش فرو رفته و پاهای کوچکش توی جوراب های سبز زیر صندلی تکان میخورد. به صورتش سوپ مالیده و یقه صورتی لباسش کثیف و خیس است. دستم با خرمای بدون پوست و هسته توی دهانش است و چشم هاش برق میزند.

از شیشه هایی که پرده شان را کنار زده ام یا کریم گیجی  پیداست . روی لبه بالکن دنبال گندم میگردد . مایوس میشود و میرود.

زندگی توی همین لحظه ها معنی دار میشود . باید مینوشتم که یادم بماند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 15:21  توسط شبنم  | 

۱. ظرف های کثیف را توی ظرفشویی میچینم و اشغال و ظرف های یکبار مصرف ناهار و شام  را از همه جا جمع میکنم . اگر دیر میجنبیدم به سبک فیلم های علمی تخیلی هر آن هیولای سبز رادیو اکتیوی درون این خانه متولد میشد.حالا همه چیز شسته و تمیز است. ظرف شویی ولی پر است از ظرف های احتمالا چهار روز پیش . میترسم تا صبح جانورهای ناشناخته بنفش تولید کند .

۲.وبلاگ بازی کار خوبی ست. آدمهای بدون چهره ای پشت این صفحه ها هستند که حرف میزنند داد میزنند نق میزنند و شکر خدا قضاوت نمی کنند . میشود این وقت شب نشست پای حرف هاشان از زندگی از درس از بچه از عشق از کار. میشود در سکوت پای دل گرفته شان نشست ، به آهنگهای پیشنهادیشان گوش کرد و به عکس های کنار حرف هاش خیره شد و خستگی را فراموش کرد. بعد میشود اینجا نوشت که چه قدر تمامشان دوست داشتنی اند، چه قدر به همه شان وابسته ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 1:16  توسط شبنم  | 

دخترک چوبی کج و معوج را وصل کردم به کیفم. با چشم های لنگه به لنگه ، تنی که دورش نخ های رنگی پیچید شده و موهای پشمکی بدجور تو دل بروست. اسمش را گذاشتم "ویرگول".

دوستش را چسباندم به در یخچال. جانوری دراز است با تنی رنگی و دو تا پای کوتاه . چشم هاش هم لنگه به لنگه . احمق به تمام عیاری ست که هر بار می بینمش بی اختیار لبخند میزنم. اسم نداشت تا امروز صبح که احساس کردم اسمش باید "بازو" باشد.

همین الان دیدم که از ویرگول فقط سنجاق خالی روی کیفم مانده. خودش نیست. بدجور ناراحتم. کاش توی خانه گم شده باشد حتما بازو هم نگرانش است.

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 22:13  توسط شبنم  | 

همه چیز به سرعت عادی میشود

انگار نه انگار سکوت بین ما کش آمده بود.

زیاد حرفی نداریم. خانه را تمیز کرده و برای بچه عروسک انگشتی خریده . کار جدید پیشنهاد شده و نمیداند قبول کند یا نه . من درس خوانده ام و فلانی و فلانی را دیده ام. حرف ها قاطی لوبیا پلو و ترشی لیته و سبزی میشوند و شکاف را پر میکنند . کم کم

چشم هامان هنوز حرف نمیزنند. نگاهمان نمیگیرد!

صندلی عقب نشسته ام. از توی آینه نگاهم میکند. دلش تنگ شده بود. اعتراف میکند.

اعتراف میکنم دلم تنگ شده بود

هردو وسوسه شده ایم که زنگ بزنیم

اما لازم بود

چشمها که مثل قبل به هم خیره شوند یعنی همه چیز حل شده. لابد حل شده . حل شده؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 23:40  توسط شبنم  | 

دلخوشم

که ته مزه این روزهای تلخ

تلخی دلچسب قهوه باشد

و شیرینی محو کیک پنیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 23:28  توسط شبنم  | 

فکرها با شکل های مختلف از در و دیوار ذهنم بالا و پایین میروند . گاهی بعضی ها سرشان را از پنجره بیرون می آورند و میشوند حرف. در غیر این صورت ساکتم.

فکرهای کثیف با ناخن های بلند و موهای ژولیده و دست های سیاه. به جای رفت و آمد یورتمه میروند . پنجه میکشند و صدایی شبیه صدای ناخن روی تخته درست میکنند : " ول کن برو " . " طلاق" . "بچه چه حالیشه من مادرشم یا یکی دیگه ". "پذیرش". "اون سر دنیا "

سرم را تکان میدهم . صدای خرده شیشه و سکه و قلپ قلپ آب و تق تق کیبرد میدهد. چشم میدوزم به کلمه های کتاب. فکرها میروند هوا خوری.

فصل دو تمام. استراحت.

دوباره می آیند. تمیزند و خندان . خر و خوش. با دست های تمیز و ناخن های کوتاه لاک خورده. " خودم مقصرم". "من شروع میکنم  همیشه " ." اون بیچاره واسه من همه کار میکنه من حتی لباسهاشم اطو نمیزنم". " قهر که نیست خودمون خواستیم دور باشیم". " زندگیم خوبه "

هفت روز وقت دارم برای هزار و اندی صفحه. برای جزوه ها و اسلایدها. برای جمع و جور کردن تکالیف. برای هرس کردن فکرهای هرز. برای دوره کردن زندگی و باز کردن گره هایی که انداخته ام به نخ دوست بودنمان . به نخ سرخوشی های بی بهانه ای که داشتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 22:53  توسط شبنم  | 

اگر زندگی شبیه سریال های آبکی بود وقتی در را می بست من میگفتم نرو و او پشیمان بر میگشت.

اما زندگی غلیظ تر از حرفهاست. 

دم در ایستاده و با تمام وجود سعی میکند منفجر نشود. فقط تکرار میکند که خسته شده از گیرهای من، از جیغ و دادهای مدام و بهانه گیری های احمقانه ام . اگر تنها بودیم شاید حتی اشک میریخت یا مشت میزد به دیواری به دری.

توی اتاق گفتم کجا ؟ با دست روی سرش نقطه ای که به آن رسیده را نشان داد . به نظرش یک هفته دور بودن لازم است. بی هیچ تماسی. باید برود شاید در نبود هم چیزی را پیدا کنیم که در با هم بودن گم کردیم.

پدرم باهاش تا پارکینگ میرود . صداهایی گنگ میشنوم . صدای در پارکینگ و صدای ماشین که از جا کنده میشود. چرا این همه بی خیالم پس؟

مادرم فکر میکند من از شکم سیری می نالم . که اگر گیر بی پولی و قسط و اجاره بودم آن وقت قدر زندگی را می دانستم . اخلاقم را درست میکردم و می چسبیدم به شوهرم . به مرد نمونه. از نظر مادرم ملاکهای خوش بختی داشته های من است. مادرم چیزی از رابطه های چراغ خاموش نمیداند.

اگر زندگی شبیه سریال های آبکی بود من الان باید منتظر بمانم تا موبایلم زنگ بخورد و او بگوید رسیده و بگوید خانه مان بدون من چیزی کم دارد. و من بگویم منتظرم تا برگردم و دلم برایت تنگ شده.

اما توی زندگی غلیظ من موبایل به دست با پرنده های کوچک و بزرگ به خوکهای سبز شلیک میکنم و منتظر هیچ زنگی نیستم.

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 0:50  توسط شبنم  |